وب نوشته های احمقانه یک مقتول

اگر باطل را نمی توان ساقط کرد می توان رسوا ساخت

وب نوشته های احمقانه یک مقتول

اگر باطل را نمی توان ساقط کرد می توان رسوا ساخت

سفر سنگ

1. سلام

2. با رضا (داداشم) نمایشگاه بودیم. موبایلم رو گرفت که یه شماره بگیره، گفت همینجا وایسا من برم فلان کتاب رو بگیرم بیام. 5 دقیقه بعد میاد. من 5 قدم اینورتر وایسادم. از موبایل خودش شماره منو میگیره تا منو پیدا کنه! موبایلم (که سایلنته) تو جیبش زنگ میخوره. تو دلش میگه حتما رفیقامن، جواب نمیده! و همینجوری موبایل رو گرفته رو گوشش و منتظره من گوشیم رو بردارم! نزدیکش میشم، میگه: مرتیکه چرا گوشیت رو برنمیداری؟! هاج و واج نگاهش میکنم..

3. یه جمله زیبا از امام صادق خوندم بدین مضمون: "براستی آیا دین چیزی غیر از عشق و محبت است؟" (هل الدین الا الحب؟) داشتم فکر میکردم اسلامی که الان داره ارائه میشه، آیا چیزی جز قتل و شکنجه و خفقان و سرکوبه؟ این اسلام کیلومترها با اسلامی که امام صادق معرفی کرده، فاصله داره...

4. یه کتاب خریدم به اسم "زنان"، سخنان معروف در مورد زنان رو جمع کرده، هر چند وقت یکبار یکیش رو میذارم. این اولیش: ادیسون میگه: اشک زن قویترین نیرویی است که از آب بدست می آید!

5. پیشنهاد روز: فیلم "مجنون لیلی". البته نمیدونم هنوز اکران سینماها هست یا نه. فیلم در مورد روز ولنتاینه. در کل فیلم جالبی نیست. اما علت پیشنهاد من حضور 10، 15 دقیقه ای حامد بهداده. یه تکون حسابی بهتون میده 15 دقیقه آخر فیلم. از شخصیت خود بهداد متنفرم، اما بازیگر فوق العاده ایه، قبول ندارید؟

.

.

.

.

end. قسمتی از وصیت دکتر شریعتی: .. اگر پیاده هم شده است سفر کن. در ماندن میپوسی. هجرت کلمه بزرگی در تاریخ "شدن" انسانها و تمدنهاست. اروپا رو ببین. اما وقتی ایران را دیده باشیِِِ؛ وگرنه کور رفته ای، کر بازگشته ای .. در اروپا مثل غالب شرقی ها بین رستوران و خانه و کتابخانه محبوس نمان. این زندان سه گوش همه فرنگ رفته های ماست .. اگر به اروپا رفتی اولین کارت این باشد که در خانه ای اتاق بگیری که به خارجی ها اتاق اجاره نمیدهند؛ در محله ای که خارجی ها سکونت ندارند. از این حاشیه مصنوعی بی مغز آلوده دور باش. با همه چیز درآمیز و با هیچ چیز آمیخته نشو. در انزوا پاک ماندن نه سخت است و نه باارزش...

بهانه های خوشبختی

1. سلام

2. اسم وبلاگ رو عوض کردم بنا به درخواست دوستم که قبلا یه همچین اسمی داشت و توسط این حکومت ف.ی.ل/ط.ر شده بود و ترسید شباهت اسمی مشکلی ایجاد کنه.

3. رضا (داداشم) ظهر خندون میاد خونه و یه تن ماهی بزرگ دستشه. رضا: امروز ناهار دیگه ساندویچ نمیخوریم. من در حالت نیمه خواب: بذار رو آتیش 20 دقیقه بجوشه. رضا: من میذارم اما تو باید بری بیاریش. من: اوکی. و میخوابم.... با صدای انفجار بیدار میشم! رضا رو میبینم که کنارم خوابیده! من: رضا صدای چی بود؟ رضا (با چشمای بسته): نمیدونم، فکر کنم از آشپزخونه بود. میرم آشپزخونه میبینم سقف و دیوار و هود همه پر تیکه های گوشته! میام به رضا بگم هیچی نمونده برای ناهار، میبینم خوابه هنوز... 

4. نمایشگاه کتاب رفتم بالاخره و خیلی هم رفتم! فکر کنم 4 یا 5 بار رفتم. اما کتاب یه چندتایی بیشتر نگرفتم. از جمله کتابی که تو "پیشنهاد روز" معرفی میکنم و ازش یه چند سری مطلب میذارم اینجا هفته های بعد.

5. پیشنهاد روز: کتاب "چرا عقب مانده ایم" از یوسف فرامرزی انتشارات سبزان. در مورد اینکه چرا با داشتن سرزمینی ثروتمند و مردمانی باهوش، کشور ما عقب افتاده است، بحث کاملی کرده که فکر کنم هر ایرانی باید بخونه این کتابو.

.

.

.

.

end. تو روزگار خوبی زندگی نمیکنیم. برای دلتنگی، همه چی آمادست. هر روز صبح میشه از خونه بیرون رفت به هوای اینکه حتما تا ظهر سردرد میگیری به خاطر این هوای کثیف. هر روز میشه منتظر تماس دوستی بود که از اینکه چند وقته سراغشو نگرفتی گله کنه. میشه ماهها به کتابفروشیها سر زد بدون اینکه کتاب خاصی چشمتو بگیره. میشه سینما هم نرفت چون فیلم خوب اکران نمیشه. مسافرت هم نمیشه رفت چون بنزین گرونه. توی خیابون همه آماده ان که حقت رو بخورن. از صبح تا شب باید دنبال کارهایی رفت که هیچوقت دوست نداشتیم و شبها که خسته برمیگردیم، وقت و حوصله برای کارهایی که دوست داریم نمونده. راه دیگه ای نیست. باید برگشت به همون زندگی ماشینی احمقانه ای که تمام عمر ازش متنفر بودیم. از این ور و اون ور فقط خبر مرگ و میر میاد. کمیت و کیفیت رفقا روز به روز کمتر میشه بدون اینکه احساس کمبودی به نظر بیاد؛ به جز تو چند ساعت تنهایی و تفکری که تو طول یه ماه بالاخره پیش میاد..

اما بعضی وقتا یه اتفاقایی هم میافته. اتفاقات کوچیکی که با اینکه کوچیکن اما باعث یه تغییر بزرگ میشن. مثل وقتی که دوستی یه تابلوی نقاشی بزرگ بهت هدیه میده؛ مثل وقتی که عکس برگردانهای بچگی ات رو پیدا میکنی؛ مثل صبح روز بدی که باید به جای بدی بری و راننده تاکسی تو ماشینش "جان مریم" گذاشته؛ مثل الان که میوه های کوچولو از نوک شاخه های درختا آویزون شدن و یکدفعه طوری خوشحالت میکنن که یه روز بد به یه روز خوب تبدیل میشه و مثل همه بهانه های دیگر خوشبختی که غیرمنتظره جلوی آدم سبز میشن...

تئاتر زندگی

1. سلام

2. متشکرم از همه عزیزانی که به من نیرو دادند برای شروع کار

3. نمایشگاه کتاب هم شروع شده. خیلی دوست دارم زودتر برم اما فعلا حالش رو ندارم. پارسال کلا دو سه تا کتاب بیشتر نگرفتم. مهمترین کتابی که خریده بودم "داستانهای لوک خوش شانس و دالتونها" بود!

4. گر در یمنی، چو با منی، پیش منی/ گر پیش منی، چو بی منی، در یمنی.. همینجوری الکی گذاشتم اینو    

5. رضا (داداشم): چته امشب؟ چرا داغونی؟ من: خسته ام. رضا: مگه چیکار کردی؟ از صبح تا حالا داری کتاب میخونی. من: روحم خسته است. خیلی وقته..

6. پیشنهاد روز: آهنگ زیبای"تئاتر زندگی" از محسن چاوشی

.

.

.

end. چند تا داستان کوتاه دارم که میخوام تو قسمت end بذارم هر از چند گاهی. این اولیش:

یه شب خانم خونه به خونه بر نمیگرده و تا صبح پیداش نمیشه! صبح بر میگرده خونه و به شوهرش میگه که دیشب مجبور شده خونه یکی از دوستهای صمیمیش (مونث) بمونه... شوهر بر میداره به ۲۰ تا از صمیمی ترین دوستهای زنش زنگ میزنه ولی هیچکدومشون حرف خانم خونه رو تایید نمیکنن!

یه شب آقای خونه تا صبح برنمیگرده خونه. صبح وقتی میاد به زنش میگه که دیشب مجبور شده خونه یکی از دوستهای صمیمیش (مذکر) بمونه... خانم خونه بر میداره به ۲۰ تا از صمیمی ترین دوستهای شوهرش زنگ میزنه : ۱۵ تاشون تایید میکنن که آقا تمام شب رو خونه اونا مونده! ۵ تای دیگه حتی میگن که آقا هنوزم خونه اونا پیش اوناست !!

نتیجه: یادتون باشه که مردها دوستهای بهتری هستند!

استارت

1. سلام

۲. تصمیم گرفتم بعد از چند سال دوباره وب بازی کنم. حافظه ام رو هم کلا پاک کردم.

۳. امیدوارم مزاحم کسی نباشم تو این دنیای مجازی.

.

.

.

end. بغلم میکنه. سرد، بی عشق، بی روح. لبهاش می خنده. پس خوبه. نه! چشمهاش نمی خنده. چشمهاش خیلی وقته که نمیخنده. می ایسته روبروم. ناآشنا شده، نمی شناسمش. رفتارش، حرف زدن هاش، غریبه است. دور میشم هر لحظه ازش، انگار که غریبه است.

روسری رو که برمیداره شوکه میشم. میبینم سرش رو از ته تراشیده... بغض می گیره منو. نگرانش میشم. نه نگران موها، که بلند میشن مثل قبل. نگران روحش هستم.

اون خودش نیست. گریزپا شده، هنجارشکن، ناآرام، عصبی. "چی شدی تو؟" تو دلم میپرسم و هیچ جوابی ندارم. یاد اون روزا میافتم. روزهای فیلم و موزیک و کتاب. آن همه کتابی که خوندی چی شد؟ اون هم متانت کجا رفت؟ چرا اینجوری شدی تو؟ چرا نمیشناسمت؟ این روح عصیانگر عصبی، از کی تو وجودت لونه کرد؟ کی تلنگر زد به روح عصیانگر خفته درونت؟ کی بیدارش کرد؟ کی؟ کجا؟ نمیدونم.

نگرانم. نگران خودم که هر لحظه بیشتر فاصله می گیرم از تو. مگه عشقم نبودی؟ مگه دوست نبودیم؟ مگه دوست نیستیم؟ پس چرا کاری از من بر نمیاد؟ چرا حرفامو نمیشنوی؟ از کی انتقام میگیری؟

مطمئن نیستم که روزی منم مثل تو نشم. چرا کسی از بحرانهای روحی برامون نمیگه؟ چرا هیچ کس جوان امروز رو نمیبینه؟ می بینن؟ نه بخدا نمی بینن ما رو، که اگه می دیدن، تو دانشجوی تیزهوش سابق این شکلی نمیشدی. 

 روزها میان و میرن و من نگرانم مبادا این روح عصیانگر برای همیشه جا خوش کنه تو دلت. نگرانم که همین جوری بمونی؛ سرد، عصبی، عصیانگر، خود ویرانگر...