X
تبلیغات
رایتل
 

اینک آخرالزمان

نظرات (33)

                           عکس روز: تیشرت های جدید Nimany

1. سلام

2. افتتاحیه المپیک گریه منو در آورد رسماً! واقعا چیز معرکه ای بود. فقط اینو بگم که هر کی ندید نصف عمرش بر فناست! دمتون گرم چینی های عزیز با این افتتاحیه! البته اینو بگم که ما با جناب دالایی لاما هستیم و المپیک رو تحریم نموده ایم!

3. ایضاً المپیک؛ واقعا بروبچه های ایران کولاک کردن! ایولا به غیرتتون. همه با هم میخونیم: پهلوانان قهرمانان ...! دور از شوخی من فقط از احسان حدادی حیفم اومد که 10 متر کمتر از رکورد خودشو زد. اینم از تیم المپیک دولت نهم!

4. جمله روز: جناب مستطاب مشایی عزیز: "برای هزارمین بار میگویم که ملت اسرائیل دوست ما هستند!" یه سوال: اگه یکی از معاونین خاتمی همچین چیزی میگفت، واقعا چه اتفاقی می افتاد؟؟!

جمله روز 2: جناب علی دایی در جواب اینکه چرا به ریش اکبرپور گیر میدن به ریش شما نه (؟!) فرمودن: "ریش ما با هم فرق داره!" یکی به من بگه چه فرقی داره!

5. پیشنهاد روز: دیدن بازیهای المپیک به هر طریق ممکن! حتی از رسیور خونه خاله اینا! چون از دست میدین تا 4 سال دیگه.

.

.

.

.

end. با اینکه میدونم دیره اما فقط بخاطر دوست جدیدم میذارم اینو!:

امسال تولد امام زمان خیلی دلم گرفته بود. تا یاد امام میومد بی اختیار گریه میکردم. یعنی واقعا صبر ما تموم شده؟ آخه کی میای امام جونم؟ کی میای تا حق نامردا رو بذاری کف دستشون. حق حکومت های زورگو رو. امام من. تا کی میخوای صبر کنی و زورگویی اینا رو تماشا کنی؟ تا کی میخوای ببینی که به اسم اسلام چه ها که نمی کنند؟ خسته شدیم.. بخدا خسته شدیم.. از ظلم.. امام من. بیا و بگو که این اسلام نیست.. بیا و چهره واقعی اونا رو به همه نشون بده.. اسلام دار از بین میره..بیا و اسلام واقعی رو برامون بیار.. همچنان منتظرتیم..

.

.

شرمین نادری: کودک کنار دیوار نشسته، گرسنه، دردمند، دستهای کوچکش در انتظار لقمه ای نان دراز میشوند؛ پشت سرش یک کرکس به انتظار لقمه ای کوچک، به انتظار بدن کودک، پس کجا هستی؟ کجا هستی که کودک سومالیایی درد گرسنگی را با تو قسمت کند؟ دست های کوچک را توی دست های تو بگذارد، حداقل سر روی شانه های تو بمیرد..

پدر فرزندانش را یکی یکی می کشد، رشته های محبت را می برد، دست های کوچکشان را میگذارد زیر پتو و دست میگذارد روی گلویشان. بعد خودش را می کشد. چاقو که می رود توی دلش، می پرسم، می پرسم کجا هستی؟ کجا هستی که دستهایش را بگیری، کودکان گرسنه اش را نجات دهی، به کاسه ای آب مهمانشان کنی، با گریه شان گریه کنی و برایشان بخندی، از آن خنده های معجزه آسایی که درد و رنج گرسنگی را عین ذرات خاکی که از دیوار می برد، از وجود آدم دور می کند در سیاهی جنگ کره..

کودک، سرباز. کودک، مادر فرزندی که حتی نمیداند پدرش کیست، کودک کوچک در حال کار، در حال زجر کشیدن، در حال قی کردن آن ته ماده زندگی اش، درست لحظه ای که باید بازی کند، درست لحظه ای که باید اسباب بازی توی دستش بگیرد و به جای عروسک کوچک، مسلسلی بزرگ روی دوشش گذاشته اند و زیر شال کوچک آن یکی چاقویی است برای محافظت از خودش، در مقابل پدرش، در مقابل همه، درست لحظه ای که باید برود، نور بتابد روی شانه اش و بخندد..

دنبالت می گردم، پیدایت نمی کنم، کجا هستی؟ این دور و بر؟ آنجا، کنار مادری که کودک خردسالش را به سینه چسبانده و زار میزند؟ آن طرف تر، همان جایی که دختری که پدرش او را سال ها توی زیرزمین حبس میکند؟

حتماً هستی. می دان که هستی. با تمام وجودم ایمان دارم، امید دارم، قسم می خورم که هستی، اگر نبودی، نمیشد. نمی شد نفس کشید، نمی شد امید داشت، نمی شد لحظه ای را شمرد، نمیشد گریه کرد، فقط باید مرد افسرد و له شد.

زنده ام اما، نفس می کشم به امید، پس می دانم که هستی..

میلاد منجی بشریت مبارک.

Dream Theme - Translated By Theme Studio - Powered By BlogSky