X
تبلیغات
رایتل
 

روزی روزگاری ایران

نظرات (32)

لطفا رفرش کنید

                             عکس روز: شهر درد

1. سلام

2. جدیداً (حدود 1 ماهه!) تو یه وب دیگه هم مینویسم. پنج شنبه ها نوبت منه. اونجا هم یه سری بزنید. خوشحال میشیم..

3. پیشنهاد روز: خواب..

.

.

.

.

end. صدای زن مخلوط خشم و درماندگی بود. با فریاد و بغض: "فردا این دختر باید شیمی درمانی شه، اون وقت میگی داروش نیست.. من چه خاکی باید روی سرم بریزم؟.." دخترش اونجا بود، کنار مادر، یه دختر 16-17 ساله بسیار زیبا که فقط خواهش میکرد: "مامان، تو رو خدا، مامان خواهش می کنم، ول کن.." مادر ساکت نمیشد اما، یعنی نمیشد که ساکت شه. صداش مو به تن آدم سیخ می کرد. هیچ کلمه ای نمیتونه اون صدا رو توصیف کنه؛ مخلوط خشم و درماندگی، بغض و نفرت، درد و حسرت. "این دختر فردا باید شیمی درمانی شه، اگه داروش نباشه من باید چیکار کنم؟ چه خاکی تو سرم کنم؟" سرم رو پایین انداختم تا آدم های داخل صف داروخونه سیزده آبان اشکام رو نبینن. اما یه لحظه که سرم رو بالا آوردم دیدم که همه یا سرهاشون پایینه یا میشه اشکاشون رو دید. انگار اون همه آدم مسخ شده بودن. انگار دردهای زن به تن همه اونا تزریق شده بود. خیلیا سعی میکردن زن رو آروم کنن. زن ادامه داد: "بابا پول دارم، هر چی پول دارم میدم، آخه من به کی دردمو بگم؟ کی مسئوله؟ من باید به کی بگم؟ کی باید دستور بده؟" یکی از مسئولای داروخونه: "وزیر، باید بری به وزیر بگی.." زن منفجر شد: "آخه وزیر رو کجا پیدا کنم؟.. من چه جوری میتونم وزیر رو پیدا کنم؟.. مگه دست من به وزیر میرسه؟ (..)و(..)و(..)"

.

.

یادمه تیتر اصلی اکثر روزنامه ها اون روز این بود: "قیمت دلار از مرز 120 دلار گذشت.."

.

.

یادم افتاد چند روز قبل رئیس جمهور در مصاحبه با شبکه NBC فرمودند: "هر روز بر خوشحالی و خوشبختی ملت ایران افزوده می شود..."

.

.

دختر دست مادرش رو میکشید و با بغض التماس میکرد: "مامان خواهش میکنم، تو رو خدا..." مادر اما نمیخواست ساکت شه. یه پیرمرد گفت: "دخترم، برو ناصر خسرو، اگه پول بدی مطمئن باش داروهاتو برات پیدا میکنن.. اگه پول داشته باشی پیدا میشه.."

.

.

دختر مادرش رو برد و ما سر جاهای خودمون وایسادیم. از اون موقع تا حالا هر بار که یادم می افته، اشک میاد تو چشمام و خودمو لعنت می کنم. من میتونستم و باید مثل یه انسان می رفتم و سعی میکردم کمک کنم. باید می گشتم و از زیر سنگ هم شده داروهای شیمی درمانی اون دختر زیبا و معصوم رو پیدا می کردم، اما مثل سنگ همون جا موندم .. و حالا شرمندم؛ همین..

.

.

روزگار بدی است، میخوام تلخ نباشم، اما نمیشه..

Dream Theme - Translated By Theme Studio - Powered By BlogSky