X
تبلیغات
رایتل
 

نون و عشق و فریدونکنار

نظرات (50)

 

                                 عکس روز: عاشقیت

1. سلام

2. یه اتفاقی افتاد که گفتم این سری رو فقط در مورد عشق بنویسم. شایدم هفته بعد ادامه بدم. یکی از عزیزانم 3 سال بود که با دختردائیش رابطه داشت. منظورم از رابطه، عشقه. یه عشق جوندار. همیشه و همه جا با هم بودن. برنامه ریزی کاملی هم برای زندگی آیندشون کرده بودن. فقط مونده بود خواستگاری رسمی رفیقم از خونواده  دختر که قرار بود چند ماهه دیگه بعد فارغ التحصیلیش انجام شه ...... 3 روز پیش دوستم به مراسم عقد دختردائیش با خواستگار کارخونه دارش دعوت میشه. همه چیز همونقدر که برای اون غیرمنتظره و تلخ بود، برای من عجیب بود. به من هم که دورادور این عشق رو دنبال میکردم ضربه وارد شد. مگه این عشق نبود؟ پس چی شد یه دفعه؟ به همین راحتی همه چیز تموم شد؟

3. دکتر شریعتی: خدایا به هرکه دوست می داری بیاموز که عشق از زندگی کردن بهتر است و هرکه را دوست تر می داری بیاموز که دوست داشتن از عشق برتر..

4. چرا هر کس به معشوقش نمیرسه، میگه حق عشق پاک من این نبود؟ عشق پاک چیه؟ عشق ناپاک چیه؟ اگه ناپاکه، میشه بهش لقب عشق داد؟ عشقای پاک به هم نمیرسن؟ یا بالعکس؟

5. من هیچوقت نتونستم درک کنم اینو که عاشق از با معشوق بودن بگذره برای خوشبختی اون. مگه ممکنه؟ همیشه متنفر بودم از عاشقایی که معشوقشون رفته با یکی دیگه و اونا میگن: ما خیلی خوشحالیم که معشوقمون خوشبخت بشه. فکر میکردم که اینا دروغ میگن. نمیتونستم درک کنم مگه میشه تو خوشبختی معشوق رو بدون خودت بخوای. مگه میتونی تصور کنی اصلا زندگی اون رو بدون خودت؟ خیلی خودخواهیه؟ ... تا اینکه تو این چند روزه دوستم رو دیدم که خیلی تلخ گفت: من از ته دلم خوشحالم که اون خوشبخت شه حتی بدون من. و من دلم لرزید. ته نگاهش رو نمیتونستم بخونم. یعنی واقعا اونم مثل خیلی های دیگه برای توجیه کردن دلش این حرف رو زد یا راست میگفت؟ نمیدونم..

6. پیشنهاد روز: ترانه زیبای "نگین سبز" از سیاوش قمیشی. دوران عاشقیت اینو زیاد گوش میکردیم.

.

.

.

.

end. یه عمر عاشقش بودی. تا اونجا که میشده، تا نهایت. تا تپیدن دلت هر بار، حتی بعد از یه ماه، دو ماه، یه سال و بیشتر. شبا براش دعا کردی و روزا چشم که باز کردی اونو دیدی که انگار جلوت نشسته. تو خیالت، تو خیال ململ عشق. و حالا یه دفعه میبینی همه چی عوض شده. خیلی ناگهانی. چه اتفاقی افتاده، نمیدونی. دیگه از اون تلفنای هر شب خبری نیست! از اون هدیه های کوچیک که دنیات رو بزرگ میکرد. از اون همه حرفای عاشقونه قشنگ. و یه دفعه گیج میشی. انگار همه چی تموم شده. از خودت میپرسی، اینجا آخر دنیاست؟

می پرسی چی شد اون رویا، اون باغ سبز، اون آب خنک، اون نگاه، اون لحظه و.. لحظه های با اون بودن رو مرور میکنی. تو شهر، تو سفر، باهاش بودن، حتی بدون اون بدون. وقتی میبینی اون لحظه ها تکرار نمیشه، وقتی میبینی یه دونه عکس، یه دستنوشته، یه گردنبند تنهاباقیمانده های اون رابطه طوفانیه، فکر میکنی اینجا آخر دنیاست و دیگه هیچی تو رو شاد نمیکنه؛ دلگیری تا آخر دنیا و فکر میکنی دیگه هیچوقت دل به هیچ کس نمی بندی. دیگه فقط به گنجیشکایی فکر میکنی که تنها تو باغچه خونه ات این طرف اون طرف میرن و تو فکر میکنی تا آخر دنیا اوضاع همینه که هست..

اگه دکتر آشنا داری، بهش زنگ بزن بگو که تپشهای دلت جور دیگه ای شده. شاید دوایی این تپیدن ها رو آروم کنه؛ تا لحظه ای که تو بدونی حقیقت زندگی چیز دیگه ایه و عشق به همون قشنگی و آرومی که میاد، نمیره و این چیزیه که باید قبول کنی، اگه عاشقی.

عاشقی رسمی داره و این بخشی از این رسمه. بخشی از بازی زشت و زیباش که تو فقط میخوای روی زیباش رو ببینی ولی بدون که همه چیز عمری داره و هر چیزی پایانی.. پایان عشق پایان تو نیست، پایان زندگی نیست، پایان دنیا نیست.

پایانیه بر آغاز دیروز و آغازیه بر روزگار نویی که خودش هم پایانی داره. و برای این روزگار نو تو باید آماده شی، باید قبول کنی که در این بازی همیشه تو برنده نیستی و حالا یه ریست میخوای. برای دوباره زندگی کردن، برای روزگاری که ادامه داره زیر این سقف آبی که با اون و بدون اون آبیه...

(به قول انریکو:LOVE, you never know the minute it ends suddenly…)

Dream Theme - Translated By Theme Studio - Powered By BlogSky