X
تبلیغات
رایتل
 

تنها در تاریکی

نظرات (31)

چه احمقانه!

                            عکس روز: بورد دانشگاهمون!

1. سلام

2. امتحانات ما رو از اینجا دور کرده بود ولی دوباره برگشتیم. جای شما خالی رفتم مشهد. از اونجا که من تو سال یه 7، 8 باری میرم، پس اتفاق مهمی محسوب نمیشه! با قطار توربوترن رفته بودم. 1 ساعت تاخیر داشت (طبق معمول) ولی در میان چشمان از حدقه در آمده ما مهماندار اومد و گفت: متاسفیم بابت تاخیر! به همین خاطر شما میتونید برید 50% از پول بلیطتون رو پس بگیرید! من که این همه مشهد رفتم، این اولین بار بود. فکر کنم در تاریخ جمهوری اسلامی هم اولین بار بود، نه؟!

3. بنده عزادارم. به خاطر فاجعه ای که در اون 10 تا از قشنگترین ماهیهام کشته شدن. وقتی از مشهد برگشتم فهمیدم به خاطر قطع برق، پمپ هوای آکواریوم خاموش میشده و همه رو بی اکسیژن گذاشته. ای لعنت به این برق. به قول دوستم اگه کشور ما مثل افغانستان بود و نفت و گاز و ... نداشتیم وضعیتمون واقعا چی میشد؟ دیشب هم رفتیم سینما که وسط فیلم برق رفت! یه 5 دقیقه تو تاریکیه مطلق بودیم. آخ که چه حالی داد!

4. یورو هم تموم شد و ما رفتیم تو غم تا دو سال دیگه جام جهانی. اصولا چون فوتبال ارزونترین و دم دستی ترین تفریحیه که برامون مونده. به قول آقای صدر: از خدا میخوام وسط یک تورنمنت نمیرم. بذاره تا آخرش رو ببینم بعد!

5. هفت تیر چه خبر بود جلو دانشگاه فردوسی مشهد. همه جای مشهد رو پلیس پر کرده بود. واقعا این شهرام همایون کیه؟ که چی مردم به خاطر اون میان بیرون؟ اصلا مگه با این کار چه اتفاقی برای این حکومت میافته؟ آیا شهرام فقط با این تجمع ها نمیخواد بگه که : ببینید من چقدر هوادار و بیننده دارم که به حرف من میان بیرون؟! اصلا به قول یکی دیگه (!): "شهرام همایون از عوامل جمهوری اسلامیه! هر چند روز یه عده رو اینطوری دستگیر میکنن!" درسته نه؟ از یکی از آشناهامون (!) که رئیس بسیجه اونجا، پرسیدم چه خبره؟ گفت: یه سری بچه سوسول ریختن بیرون تظاهرات!

6. جمله روز از قالیباف: "نباید از حضور در جبهه های جنگ، برای منت گذاشتن بر دیگران بهره گرفت."

7. پیشنهاد روز: مجله نسیم هراز شماره تیرماه. به نظرم استانداردترین مجله اجتماعی فرهنگیه ایرانه. (البته بود، چون کم کم داره فاصله میگیره) اما به هر حال مجله قنشگیه هنوز. یکبار امتحان کنید.

.

.

.

.

end. داستان شماره 3: من خیلی خوشحال بودم. من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بودیم، والدینم خیلی کمکم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده ای بود… فقط یه چیز من رو یه کم نگران می کرد و اون هم خواهر نامزدم بود. اون دختر باحال ، زیبا و جذابی بود که گاهی اوقات بی پروا با من شوخی های ناجوری می کرد و باعث می شد که من احساس راحتی نداشته باشم. یه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون برای انتخاب مدعوین عروسی. سوار ماشینم شدم و وقتی رفتم اونجا. اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت : اگه همین الان ۵۰۰ دلار به من بدی، حاضرم با تو ……! من شوکه شده بودم و نمیتونستم حرف بزنم. اون گفت: من میرم توی اتاق خواب و اگه تو مایل به این کار هستی بیا پیشم. وقتی که داشت از پله ها بالا می رفت من بهش خیره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقیقه ایستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم. یهو با چهره پدر نامزدم و چشمهای اشک آلود نامزدم مواجه شدم! پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بیرون اومدی! ما خیلی خوشحالیم که چنین دامادی داریم  و هیچکس بهتر از تو نمی تونستیم برای دخترمون پیدا کنیم به خانواده ما خوش اومدی...

نتیجه: همیشه کیف پولتون رو توی داشبورد ماشینتون بذارید !!!

Dream Theme - Translated By Theme Studio - Powered By BlogSky