X
تبلیغات
رایتل
 

بهانه های خوشبختی

نظرات (35)

1. سلام

2. اسم وبلاگ رو عوض کردم بنا به درخواست دوستم که قبلا یه همچین اسمی داشت و توسط این حکومت ف.ی.ل/ط.ر شده بود و ترسید شباهت اسمی مشکلی ایجاد کنه.

3. رضا (داداشم) ظهر خندون میاد خونه و یه تن ماهی بزرگ دستشه. رضا: امروز ناهار دیگه ساندویچ نمیخوریم. من در حالت نیمه خواب: بذار رو آتیش 20 دقیقه بجوشه. رضا: من میذارم اما تو باید بری بیاریش. من: اوکی. و میخوابم.... با صدای انفجار بیدار میشم! رضا رو میبینم که کنارم خوابیده! من: رضا صدای چی بود؟ رضا (با چشمای بسته): نمیدونم، فکر کنم از آشپزخونه بود. میرم آشپزخونه میبینم سقف و دیوار و هود همه پر تیکه های گوشته! میام به رضا بگم هیچی نمونده برای ناهار، میبینم خوابه هنوز... 

4. نمایشگاه کتاب رفتم بالاخره و خیلی هم رفتم! فکر کنم 4 یا 5 بار رفتم. اما کتاب یه چندتایی بیشتر نگرفتم. از جمله کتابی که تو "پیشنهاد روز" معرفی میکنم و ازش یه چند سری مطلب میذارم اینجا هفته های بعد.

5. پیشنهاد روز: کتاب "چرا عقب مانده ایم" از یوسف فرامرزی انتشارات سبزان. در مورد اینکه چرا با داشتن سرزمینی ثروتمند و مردمانی باهوش، کشور ما عقب افتاده است، بحث کاملی کرده که فکر کنم هر ایرانی باید بخونه این کتابو.

.

.

.

.

end. تو روزگار خوبی زندگی نمیکنیم. برای دلتنگی، همه چی آمادست. هر روز صبح میشه از خونه بیرون رفت به هوای اینکه حتما تا ظهر سردرد میگیری به خاطر این هوای کثیف. هر روز میشه منتظر تماس دوستی بود که از اینکه چند وقته سراغشو نگرفتی گله کنه. میشه ماهها به کتابفروشیها سر زد بدون اینکه کتاب خاصی چشمتو بگیره. میشه سینما هم نرفت چون فیلم خوب اکران نمیشه. مسافرت هم نمیشه رفت چون بنزین گرونه. توی خیابون همه آماده ان که حقت رو بخورن. از صبح تا شب باید دنبال کارهایی رفت که هیچوقت دوست نداشتیم و شبها که خسته برمیگردیم، وقت و حوصله برای کارهایی که دوست داریم نمونده. راه دیگه ای نیست. باید برگشت به همون زندگی ماشینی احمقانه ای که تمام عمر ازش متنفر بودیم. از این ور و اون ور فقط خبر مرگ و میر میاد. کمیت و کیفیت رفقا روز به روز کمتر میشه بدون اینکه احساس کمبودی به نظر بیاد؛ به جز تو چند ساعت تنهایی و تفکری که تو طول یه ماه بالاخره پیش میاد..

اما بعضی وقتا یه اتفاقایی هم میافته. اتفاقات کوچیکی که با اینکه کوچیکن اما باعث یه تغییر بزرگ میشن. مثل وقتی که دوستی یه تابلوی نقاشی بزرگ بهت هدیه میده؛ مثل وقتی که عکس برگردانهای بچگی ات رو پیدا میکنی؛ مثل صبح روز بدی که باید به جای بدی بری و راننده تاکسی تو ماشینش "جان مریم" گذاشته؛ مثل الان که میوه های کوچولو از نوک شاخه های درختا آویزون شدن و یکدفعه طوری خوشحالت میکنن که یه روز بد به یه روز خوب تبدیل میشه و مثل همه بهانه های دیگر خوشبختی که غیرمنتظره جلوی آدم سبز میشن...

Dream Theme - Translated By Theme Studio - Powered By BlogSky